فرم ثبت نام در خواهران چهله نشين

نيازي نيست که مذهبي دو آتيشه باشي، يا بر عکس! نيازي نيست نويسنده قهاري باشي، يا برعکس! هر که هستي هر چه هستي بيا دست در دست هم براي يکبار هم که شده شنيده هايمان را در عمل مزه کنيم. و هم عهد شويم در طرح خواهران چهله نشين. براي همراهي و عضويت اينجا را کليک کن ...
نداي آسماني1 ا نداي آسماني2 ا نداي آسماني3 ا نداي آسماني4 ا کنفرانس دخترانه ا مديريت فني

+ شايد زبانمان سرخ تر و سرمان سبز تر

نوشته شده توسط : دخترانه

چهارشنبه 15 خرداد 1387 ساعت 12:47 صبح

گفتند که نسل بعد از انقلاب از تو دور شده است ! گفتند نسل بعد از انقلاب با تو بيگانه گشته است! گفتند انقلاب نتيجه شور بيشعور جوانان پنجاه و هفتي بوده و با انديشه هاي قرن دوهزار و سه هزاري ها سنخيت ندارد ... آنقدر گفتند و گفتند که مي رفت در روحِ بي جانِ جوانِ هويتْ گم کرده، تلقين شود .
اما ! اما آري اما ما ثابت کرديم که اين نسل بعد از انقلاب آن شور و شعور را نه کمتر که بيشتر در وجود خود دارا ست. ثابت کرديم که تعدد قرايت ها به پلوراليزسم نرسيده و برعکس ختم به وحدانيتي ديرينه مي گردد.
آهاي باز هم قبول نداريد ؟! : يک نگاه به دست نوشته هاي جوان اين مرز و بوم بيندازيد و خود قاضي شويد : هيچ حقه و هيچ گزينشي هم در کار نبوده است، اين جوان نويسنده هم نه از عصر حجر مي نويسد و نه از کنج خانه اي متروک که اهل و کار کشته دنيايي مجازي نام هم هست بخوان و قضاوت کن :
[شنبه 11/3/1387]
کاش باور مي کرديم خدايي هست !
[پنجشنبه 9/3/1387] خودمان!
[پنجشنبه 9/3/1387] مشکل اصلي خودم ما هستيم
[چهارشنبه 8/3/1387] راه حل...؟
[دوشنبه 6/3/1387] شهدا....براي ساختن زندگي بهتر...
[يکشنبه 5/3/1387] فراموشي!!
[پنجشنبه 2/3/1387] عدم توجه به وضع طبيعي و فطري زن
[دوشنبه 30/2/1387] يادمان باشد: موفقيت توفيق بندگي خداست
[يکشنبه 29/2/1387] قلب تو حرم خداست
[پنجشنبه 26/2/1387] ريشه تمام مشکلات...
[چهارشنبه 25/2/1387] بينايي در دين
[سه‏شنبه 24/2/1387] کوچيک و بزرگ
[دوشنبه 23/2/1387] حرف ما يکي است !
[شنبه 21/2/1387] پنجره اي رو به بيرون
[پنجشنبه 19/2/1387] از نظر من.........
[چهارشنبه 18/2/1387] خود ما
[دوشنبه 16/2/1387] همه چيز ما سياست زده شده است
[شنبه 14/2/1387] «مسکن»
[چهارشنبه 11/2/1387] دزدهاي مال و شرف مردم
[سه‏شنبه 10/2/1387] مشکل جامعه ما
[يکشنبه 8/2/1387] ما هم چهله نشين شديم!
[شنبه 7/2/1387] آهاي چله ما اومديم!
[شنبه 31/1/1387] تا قله قاف ...
حالا باز هم مي گوييد ما از پير مرادمان دور شده ايم ؟؟!! ولله که اگر  ما همان نسليمدلي و قلبي براي پيشرفت کشورش مي تپد و قلمي از درد ها مي نگارد جز اين نيست که ثابت شود راه همان راه است اما بايد هوشيارانه تر به پيش... پس چرا تهمت ؟ چرا افترا ؟! ما همان نسليم همان نسل! شايد زبانمان سرخ تر و سرمان سبز تر باشد اما رايت و پرچممان همان يا لثارت الحسين است ... پيش مي رويم تا مدينه فاضله و دولت کريمه مهدوي .........
                 چقدر چله نشيني؟ چقدر ندبه و اشک؟
                  چقدر بي تو سرودن قصيده‌هاي بلند
در مقابل طوفان سر بلند کرده ايم تا بيايي و پناهگاهمان باشي. در برابر مرگ مقاومت کرده ايم تا بيايي و انتظار به پايان رسد. در برابر غم ها و جدايي ها ايستاده ايم تا بيايي و مرهمي بر زخمهايمان گذاري. در برابر سرکوبهاي ديگران و نفس، محکم و استوار ايستاده ايم تا بيايي و خستگي را از تنمان بيرون کني. در برابر خورشيد سوزان ايستاده ايم تا بيايي و رفع عطشمان باشي.
چهل صبح با هم دعاي فرج خوانديم و براي سلامتي شما صلوات فرستاديم به اين نيت که به ما نظري کنيد .
چهل نفر شديم ومشکلات رو يکي يکي مرور کرديم تا ببينيم موانع ظهور چيست...مشتاقانه منتظريم تا بيايي.


نظر شما در اين مورد چيست؟ [ دلنوشته] دل دل نکن بنويس



ليست کل يادداشت هاي اين وبلاگ

[آرشيو شده ها]